خرید بک لینک

درباره سایت

LE FILLE SUR LA LUNE

امکانات وب

جستاری در باب خباثت

خباثت، خباثت و خباثت...
وقتی یک کلمه را چند بار پشت سرهم تکرار می‌کنی، معنایش را از دست می‌دهد. تبدیل به شکل نامفهوم و گنگی می‌شود از حروفی که نمی‌دانند چرا به هم چسبیده‌اند، آوای کلمه به گوشت غریبه است و فکر می‌کنی خِباثت بود یا خَباثت؟!
اینجا دو راه پیش رویت هست: ۱. بروی سراغ لغت‌نامه و معنی را از دهخدا و معین بپرسی. ۲.کلمه را گوشه‌ی لپت نگه داری، شبیه هسته‌ی آلو، تا به وقتش وسط حرف‌هایت بی‌مبهابا و جسور از دهانت بیرون بپرد.
البته همیشه راه سومی هم هست که من اسمش را گذاشته‌ام "رها کردن کلمه". کلمه را رها می‌کنی تا بین کلمه‌های دیگر بدود و جای خودش را پیدا کند. مثلا در این جستار، "خباثت" پرید و جای عنوان نشست. جایگاهش را که پیدا کند بعد از آن نرم نرمک معنایش را باز می‌یابد.
من اما راه های دوم و سوم را ترکیب کردم. کلمه را مدتی در دهانم نگه داشتم، یک‌بار تلاش کردم قورتش بدم تا باقی حرف‌هایم را بگویم، اما به‌جای پایین رفتن از گلو، پرید و رفت بالا و در جای نامشخصی از مغزم معلق شد.
تمام مدتی که "خباثت" شبیه یک شیء تزئینی توی سرم می‌چرخید تا معنایش را پیدا کند، دنبال خاطره‌ای می‌گشتم تا ردپاهای قبلی‌اش را نشانش بدهم و به جای درستش برگردد.
ابتدا فکر می‌کردم از آن احساسات نادری‌ست که سال‌هاست ردپایش را گذر زمان پوشانده و پیدایش نمی‌کنم؛ در پیِ پرسه‌های بی‌هدف در حافظه‌ام ناگهان سرنخی از او پیدا کردم.
با قدم‌های کوتاه به سمت خاطره رفتم. آن قدر نزدیک بود که باور نمی‌کردم همین یک ماه پیش باشد. مه‌آلودگیِ خاطره کنار رفت. خودش بود. نشسته بود کنار من.
یکی از آن روزهای آخر جنگ بود. با دخترعموی نوجووانم شطرنج بازی می‌کردیم...
بازی را او با مهره‌های سفید ابتدا کرد. با اولین حرکت ساده و ناشیانه‌ای که دیدم، اجازه دادم خباثت سرک بکشد و بیاید کنارم بنشیند. ابتدا کردم و هرچه ترفند و تکنیک یاد گرفته بودم اجرا کردم. حدود حرکت‌های دهم بودم که کیش دادم. حریفم حتی متوجه نشد که کیش چطور است. کمک کردم از کیش خلاص شود.
خباثت هر لحظه صمیمی‌تر می‌شد،با هرحرکت مهره‌ای می‌گرفتم و قدرتم را به رخ می‌کشیدم. با همکاری من و خباثت، سیاهی داشت بر سفیدی پیروز می‌شد. به چشمِ من، حریف بازنده بود و من برنده. اما خباثت کنار گوشم زمزمه کرد: بازنده‌ی واقعی خودت هستی!
ناگهان فرصت بی‌چون و چرای مات را رها کردم. وزیرم را برداشتم اما نگذاشتم در خانه‌ی حمله و آچمزی. گذاشتم در خانه‌ای که هیچ تهدیدی نداشت. خباثت نگاه تاسف‌آوری انداخت و دخترک وزیرم را زد. از آن لحظه به بعد تصمیم گرفتم تکنیک و ترفند را بگذارم کنار. می‌خواستم نقاب برنده را کنار بگذارم و حقیقت باختن را بپذیرم. آغاز کردم یکی یکی مهره‌هایم را طعمه کردم. به حریف گفتم با این حرکت کیش بده، آن مهره‌ات را بگذار فلان خانه تا در حرکت بعدی غافلگیرم کنی، سربازت را ببر آخر خط و وزیرش کن، حالا با وزیرت کیش بده. انگار بلند شدم رفتم نشستم آن طرف صفحه و با خودِ برنده‌ام بازی کردم.
در حرکت‌های آخر، فقط یک سرباز برایم مانده بود. و حریف با وزیر و اسب جولان می‌داد. یادش دادم چطور باید شاهم را ببرد گوشه‌ی صفحه محدود کند تا بازی را تمام کنیم.
خباثت دیگر کنارم نبود؛ شبیه یک داور از دور نگاه می‌کرد تا ببیند سیاهی که برنده بود، چطور به سفید می‌بازد. و من نمی‌فهمیدم چرا یک بازی ساده و دوستانه را آن‌قدر خشن ابتدا کرده بودم. من که می‌دانستم حریفم قوی نیست چرا به روحیه‌ی حساس یک نوجوان باخت را تحمیل کردم؟
همین لحظه‌ها بود که حریفم خسته شد و صفحه را به‌هم ریخت. با دلخوری گفت: "تو داری با خودت بازی می‌کنی، نه من!" و رفت.
من و خباثت ماندیم و مهره‌های به‌هم ریخته. خباثت از آن شخصیت‌های پرحرف و وراج نیست. آن روز هم جز آن یک جمله حرف دیگری نزد. کمی نگاهم کرد و کمک کرد مهره‌ها را جمع کردیم. من مهره‌های سیاه را و او مهره‌های برنده را جمع کرد. و بعد رفت و از این مسیری که آمدیم به سرم برگشت.
پس از یک ماه دوباره می‌دیدمش. خودش بود. شکل بی‌معنای کلمه به معنای عجیب و همیشگی‌اش چسبید و از دهانم بیرون پرید.
بله من خبیث بودم، در بازی شطرنج با خباثت همدست شدم. اما نمی‌دانم که برنده‌ی بازی چه کسی بود؟ من؟ حریفم؟ خباثت؟ یا شاید هر سه باختیم و برنده آن کسی‌ست که معنای خباثت را همان ابتدا در لغت‌نامه پیدا می‌کند و بیخیال معنا و خاطره‌‌های درونی می‌شود.

برچسب: نویسنده: ابوالفضل رضایی تاريخ: دوشنبه 19 مرداد 1405 ساعت: 16:35

صفحه بندی