توسط: ماهنشین در تاریخ: ۱۴۰۲/۰۲/۰۸، 14:36
سلام. چند روز شد؟ نمی دونم حساب نکردم.
چقدر حرف دارم برات. البته فقط برای تو و همینجا. انقدر غریبه شدم با بقیه خونه هام... مهم نیست. مشکلم با آدما تقریبا حل شد؛ بعنی من مشکلم با خودم بود با آدمی که توی روابطش بیش از حد خودش رو فدا می کرد و نهایتا معرفتش زیرسوال بود؛ به معنی واقعی کلمه "دوست صمیمی" و "رفیق" رو از زندگیم حذف کردم. از این به بعد یا دوستمی یا یه غریبه. آدما زود جایگزین می شن و دارم با پر شدن جام کنار میارم، من شدم آدم چندم زندگی آدمایی که آدم اول زندگیم بودن و آدم اول زندگیشون بودم. به خودم حق می دم هنوز... پس درسته، حداقل الان درست ترین تصمیمه.
گفته بودم یک هفته وقت می دم و اون یک هفته تموم شد. نهایتا حرفی زده نشد چون می دونم که اون ها در شرایطی نیستن که از سمت من هم فشار تحمل کنن. ولی من فشار رو از روی خودم برداشتم. نباید خودمو خسته کنم. درسته زندگیم خالی از آدم شده ولی نباید به خاطر همین آدما اذیت بشم. چهارشنبه می خواستم تنهایی برم کتابفروشی، ولی آخرش با مامان رفتم. چون این روزا تو خونه هم خیلی تنهام و بودن هر کسی یه جورایی دلم رو گرم می کنه. یه کتابفروشی جدید پیدا کردم که عاشقش شدم. دو تا کتاب جدید خریدم. قرار بود they both die at the end رو بخرم ولی اشتباها the first to die at the end رو خریدم. فهمیدم داستان هاشون بهم مربوط نیست و لازم نیست حتما اول اون یکی رو بخونم. یه کتاب زبان اصلی انگلیسی لازم داشتم چون خیلی وقته انگلیسی نخوندم و دارم فراموش می کنم... و کتاب در دنیای تو ساعت چند است، نمایشنامه و یه سری نوشته و نقد در مورد فیلم در دنیای تو ساعت چند است. احتمالا امروز تمومش می کنم ولی از لحاظ فیزیکی کتاب تموم می شه و از نظر احساسی هنوز اون فیلم و کتابش توی ذهنم ادامه داره. فرهاد و گیله گل هیچ وقت واسم تموم نمیشن، تکراری نمیشن. مثل شخصیت های خودم.
از باقی آدم ها و اتفاقات باید بگم که سلیقه موسیقی صدرا رو دوست دارم و واسه هم آهنگ می فرستیم. با پریش هم حرف می زنم و شاید یه روز باهم بریم تئاتر... البته الان فکر نمی کنم بشه، چون من آمادگی مواجه شدن با یه آدم جدید مجازی و تبدیل شدنش به یه آدم واقعی رو ندارم. به هر حال فکر کنم اولین تئاتر عمرم رو با پریش ببینم. یا شاید هم یه روز باهم بریم دانشگاه فردوسی رو نشونم بده. بقیه بچه ها هم خوبن ولی حرف خاصی نمی زنیم. یعنی من هنوز باهاشون راحت نیستم. راستی از ساجده هم یه سوال درسی پرسیدم، ساجده رو یکی دو هفته پیش پیدا کردم، دانشجوی ادبیات فرانسه دانشگاه فردوسیه و ترم دومه.
دیگه باید برات بگم که یک روز حوالی ظهر از خواب بیدار شدم با اپیزود جدید رادیو بندر تهران زندگی کردم. همون تیکه ای که می گه: یک قسمتی از تاریخ، یک جایی در جغرافیای سردِ روسیه، دخترک ۱۸،۱۹ سالهای با لباس گلبهایرنگ آستینپفیای که به تن دارد، با پسرکی که تا پیش از این نمیشناخت، در میهمانیای رقصیده و خودش را خوشبختترین دختر دنیا دانسته. بیخبر از اینکه فردا صبح قرار است نامهی اعزام به جنگ به دست پسرک برسد. و با آهنگش یعنی Unhappy Party - Jo Yeong Wook رقصیدم؛ یعنی به معنی واقعی زندگی کردم. چند روز قبل هم موقع آشپزی شروع کردم دوباره داستان معاشقه از پشت آینه ی علی سلطانی رو گوش کردم. پادکست ها و آدم هایی که از توی گوشی برای تو حرف می زنن رو دوست دارم. اپیزود های جدید the mad شخصی و خودخواهانه رو هم گوش می کنم. با این که گاهی منتفرم از حرف هاش درمورد پارتنر اما خب مفید و دوستداشتنیه.
دیشب زلزله شد، داشتم جلوی آینه ریملم رو پاک می کردم که لرزید، ترسیدم اما خب هنوز خدایی هست که اعتقادم بهش دلم رو قرص می کنه. توضیح بیشتر در مورد خدای من باشه برای بعد ها. خوبم و مراقب خودم هستم.
تو حالت خوبه؟ از این روزهات می نویسی؟
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل رضایی